العلامة المجلسي

74

حياة القلوب ( فارسي )

نشستند عبد المطّلب گفت : چنين نشستن وسعى نكردن تا مردن ونااميد از رحمت الهى گرديدن از عجز يقين است ، برخيزيد كه طلب كنيم شايد خدا آبى كرامت فرمايد . پس ايشان بار كردند وساير قريش نيز بار كردند ، چون عبد المطّلب بر ناقهء خود سوار گرديد از زير پاى ناقه‌اش چشمهء آبى صاف وشيرين جارى شد ، پس عبد المطّلب گفت : « اللّه أكبر » ، واصحابش همه تكبير گفتند وآب خوردند ومشكهاى خود را پرآب كردند وقبائل قريش را طلبيده كه : بيائيد وببينيد كه خدا به ما آب داد وآنچه خواهيد بخوريد وبرداريد . چون قريش آن كرامت عظمى را از عبد المطّلب ديدند گفتند : خدا ميان ما وتو حكم كرد وما را ديگر احتياج به حكم كاهنه نيست وديگر در باب زمزم با تو معارضه نمىكنيم ، آن پروردگارى كه در اين بيابان به تو آب داد أو زمزم را به تو بخشيده است ؛ پس برگشتند وزمزم را به آن حضرت مسلّم داشتند « 1 » . صاحب كتاب أنوار ذكر كرده است كه : چون عبد المطّلب بسيار به ته برد چاه زمزم را وآهوى طلا وشمشيرهاى بسيار وزرهى چند در آن يافت ، پس باز قريش دعوى نصيب خود از آنها كردند وآن حضرت به قرعه قرار داد ، پس دو تير زرد به نام كعبه ودو تير سياه به اسم خود ودو تير سفيد به اسم قريش وآن شش تير را به شخصي داد كه داخل كعبه كرد ؛ پس دو تير زرد كه به نام كعبه بود براي آهوها بيرون آمد ودو تير سياه براي شمشيرها وزره‌ها بيرون آمد وتيرهاى قريش براي هيچ‌يك از آنها بيرون نيامد ، پس عبد المطّلب شمشيرها وزره‌ها را خود متصرف شد ودو آهوى طلا را صرف زينت در كعبه كرد . وچون رياست مكة وسقايت حاجيان براي آن حضرت مسلّم بود ، كسى با أو منازعه نمىنمود مگر « عدى بن نوفل » كه أو پيش از عبد المطّلب در مكة مشار اليه بود وحسد بر آن حضرت مىبرد ؛ پس روزى با عبد المطّلب در مقام معارضه گفت : تو طفلى از أطفال قوم خود بودى وتو را فرزندى وياورى نيست واز مدينه تنها به مكة آمدى ، به چه چيز بر

--> ( 1 ) . شرح ابن أبي الحديد 15 / 228 ؛ الأنوار 78 ؛ سيرهء ابن إسحاق 23 ؛ اخبار مكة 2 / 45 .